قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
3016
تاريخ الفي ( فارسى )
بشنيد ، بند بر بندش بلرزيد و در ساعت دوهزار دينار به خواجه ياقوت ، كه ملازم قديم درگاه بود ، فرستاد تا رضاى خاطر سليمان به دست آورد . خواجه ياقوت به عذرهاى دلپذير كدورت خاطر سلطان را دور ساخت و سلطان از جاولى خشنود گشته . روز ديگر خاصبك را فرمود كه نزد اتابك جاولى گوى ، باز دو شمّه از چابكسوارى به وى بازنمايد تا جاولى بداند كه اين همه تربيت او بىجهتى نيست . جاولى چون اسب تاختن و گوى باختن خاصبك را مشاهده كرد ، انگشت حيرت به دندان گرفت و گفت : نزاد مثل تو از مادر زمانه سوار * سبكعنان و گرانگرز و آهنيناندام شگرف قامت و شيرافكن و قوىبازو * رفيعقامت و كوتهيد و درازحسام بعد از آن اتابك جاولى خاصبك را به فرزندى قبول كرد و خلعت و تنسوقات لايق جهت او فرستاد و از براى سلطان نيز پيشكشهاى پسنديده كشيد و خاطر سلطان را نسبت به خود صاف گردانيد . القصّه ، چون خبر فوت جاولى ، بر وجهى كه سابقا قلمى شد ، به سمع سلطان رسيد ، ايالت ولايت آذربايجان را به عبد الرحمان ارزانى داشته حكم فرمود كه بىتوقّف به آذربايجان بايد رفت . و چون ميانهء عبد الرحمان و بوزابه دوستى قديم بود ، او هميشه فرصت مىطلبيد كه گناه بوزابه را از سلطان درخواست نمايد . بنابراين ، در اينوقت به عرض سلطان رسانيد كه بوزابه بندهء شايستهء پادشاه است و به اندك جريمه اينچنين بنده را از درگاه نبايد راند . اگر رخصت سلطان باشد ، بنده به فارس رود و بوزابه را با ملك محمّد به حضرت آورد . سلطان ، عبد الرحمان را دستورى داد كه به فارس رفته بوزابه را با ملك محمّد به خدمت آورد . و خود سلطان بعد از چند روز به جانب جربادقان « 1 » رفت . و عبد الرحمان در اندك روز به طريق ايلغار به فارس رسيد ، بوزابه را با ملك محمّد آورده به خدمت سلطان رسانيد . بوزابه در روز ملاقات هشت بار پيشانى خود را بر زمين نهاد . عبد الرحمان در آن اثنا گفت : « گذشت آنچه گذشت اى بوزابه . امروز نيكوبندگى تو معلوم شد . » بعد از چند روز سلطان مسعود و ملك محمّد [ 70 ب ] از راهى و بوزابه و عبد الرحمان از راهى ديگر متوجّه همدان شدند . و در همدان سلطان مسعود پرتو التفات در حال ملك محمّد انداخته و دختر خود ، گوهر خاتون ، را در سلك ازدواج او كشيد و رخصت داد كه ايشان به جانب فارس روند و بوزابه نيز همراه بوده باشد . و مقرّر فرمود كه ملك محمّد ولىعهد باشد . و در اين اثنا بناى مصلحت ملكى ، فرمان صادر شد كه عبد الرّحمان به ارّان « 2 » رود . و او
--> ( 1 ) . از شهرهاى همدان . ميان همدان و كرج و اصفهان . - ياقوت ، معجم البلدان . ( 2 ) . م : اقران .